گودرزی کتاب نویسنده افغان را از بسیاری آثاری ایرانی بهتر دانست

خبرگزاری فارس: محمدرضا گودرزی کتاب «گل سرخ دل‌افگار» نوشته محمد جواد خاوری، نویسنده افغان را صریح و شیوا توصیف کرد که از نثر بسیاری از نویسندگان ایرانی بهتر است.

به گزارش فارس، دویست‌ و ‌چهل ‌و‌ دومین نشست هفته کانون ادبیات ایران به نقد و بررسی کتاب «گل سرخ دل‌افگار» نوشته محمد جواد خاوری اختصاص داشت که عصر دیروز با حضور منتقدان، بهناز علی‌پور گسکری، کامران محمدی و محمرضا گودرزی برگزار شد.
در ابتدا محمدجواد خاوری، نویسنده، داستان «خواب پادشاهی» یکی از 9 داستان مجموعه «گل سرخ دل‌افگار» را برای حاضرین خواند.

* علی‌پور:تحقیق برای نوشتن ادبیات تطبیقی ضروری است

در ادامه بهناز علی‌پور گسکری، منتقد و دکترای ادبیات تطبیقی گفت: داستان‌های این کتاب متعلق به ژانر ادبیات اقلیمی و روستایی است.
وی ادامه داد: صحنه وقوع اقلیم‌های داستانی در این مجموعه مشخص است و به شکل واضحی در مورد روستایی به نام حسنک سخن می‌رود.
وی درمورد ادبیات دیگر سرزمین‌ها گفت: در تاریخ ادبیات سرزمین‌های مختلف همیشه ظهور ادبیات تطبیقی یک ضرورت تاریخی بوده است و زمانی شکل گرفته که روابط و مناسبات شهری، زندگی روستایی را تهدید کرده باشد.
وی افزود: نویسنده خواسته و ناخواسته به منظور حفظ ارزش‌های بومی، عادات و ارزش‌های روستایی، گفته‌‌ها و باورهایشان را با نگاهی نوستالژیک در داستان‌های خود مجموع می‌کند.
نویسنده مجموعه داستان «بگذریم»، تصریح کرد: در این مجموعه هم نویسنده در جمع‌آوری قصه‌ها، افسانه‌ها،‌مثل‌ها، کشف باورهای عمومی و بومی مردم پژوهش‌هایی انجام داده است.
برنده تندیس «صادق هدایت» ادامه داد: در ایران وقتی ما از ادبیات اقلیمی صحبت می‌کنیم، نام‌هایی چون غلامحسین ساعدی و احمد محمود به ذهن متبادر می‌شود و به یاد می‌آوریم که غلامحسین ساعدی برای دست‌یابی به مواد داستانی خود پژوهش‌های گسترده انجام داده است.
وی بیان داشت: در داستان‌های این مجموعه عناصر داستان‌های اقلیمی مثل فضا و زمینه، استفاده از باورها و سنت‌ها و افسانه‌‌های عامیانه، عنصر بلا و مصیبت و وحشت از وقوع فاجعه و حس ناامنی که در بین مردم موج می‌زند، وجود دارد و می‌توان گفت نویسنده به شکلی مطلوب از این عناصر بهره برده است.
این مدرس دانشگاه اشاره کرد: فضاسازی و ویژگی‌هایی مثل نوع لباس پوشیدن، سخن گفتن، روابط و نسبت انسان‌ها، مشاغل و بسیاری از عوامل محیطی که شالوده داستان‌های اقلیمی هستند، در این مجموعه به چشم می‌آیند.
وی افزود: شرایط سکونت و بودن در مناطق بومی و زیستی به شکلی جالب در این اثر منعکس شده که در زندگی و طرز فکر و اندیشه ساکنان آن مناطق مؤثر است.
علی‌پور ادامه داد: وجود باورها و اسطوره‌های بومی است که در واقعیت‌های زندگی مردم حل شده و عین واقعیت به شمار می‌رود. از دید نویسنده، قصه افسانه است اما در باور مردم روستا جزء باورهای واقعی زندگی است.
وی درمورد مجموعه محمدجواد خاوری گفت: اهمیت مردم شناسی و جامعه شناسی در این مجموعه به چشم می‌خورد.
این منتقد گفت: راوی بیشتر داستان‌ها، یک راوی مفسر است و با مردم روستا هم‌رأی و هم‌اندیشه است و این راوی دانای کل نیست چراکه دخالت‌های وی به حداقل رسیده؛ به عبارتی می‌توان گفت راوی داستان زبان جمعی مردم روستا است.

* محمدی: نویسنده تحت تأثیر شرایط افغانستان قرار نگرفته است

کامران محمدی دیگر منتقد نویسنده و روزنامه‌نگار در این نشست گفت: نویسنده در مجموعه خود کار ویژه‌ای انجام داده است و آن این که برخلاف تمام نویسنده‌های افغان که شاخص هستند تحت تأثیر شرایط افغانستان قرار نگرفته است.
وی گفت: نویسنده در این کتاب تحت تأ‌ثیر جنگ یا شرایطی همانند مهاجرت‌های اجباری قرار نگرفته بلکه هماننند دیگر نویسندگان که باید به فرهنگ و باورها توجه کنند، پرداخته است.
وی ادامه داد: خاوری همانند نویسنده‌ای آگاه به بخش‌هایی از زندگی مردم پرداخته، ابتدا آنها را توصیف و سپس تحلیل می‌کند و در مرحله بعد از آن در داستان‌ها چشم‌اندازی زیبا ترسیم می‌کند.
محمدی با بیان این که زبان کتاب فارسی‌ای که ما می‌شناسیم نیست، بیان داشت: این اثر زبانی مابین زبان فارسی و زبان بیگانه است و دقیقاً به همین علت است که دنیایی دیگر در این زبان احساس می‌شود.
نویسنده کتاب «خدا اشتباه نمی‌کند» افزود: نویسنده و همه ما در تمامی زبان‌هایی که می‌شناسیم زندگی می‌کنیم نه در کشورهایی که در آن مستقر هستیم و زندگی می‌کنیم.
نویسنده کتاب «داستان‌هایی برای نوسوادان» ادامه داد: نویسنده (خاوری) از زبانی بهره برده که اگرچه همانند فارسی است اما تفاوت‌های جهان‌بینی دارد و انسان احساس می‌کند با وجودی دیگر مواجه است و این وجود دیگر نامش افغانستان است.
محمدی‌ نویسنده کتاب «آنجا که برف‌ها آب نمی‌شوند» بیان کرد: افغانستان با تمام باورها و حکایت‌ها و خرافه‌ها و همه آنچه در داستان‌های این نویسنده است، دیده می‌شود.

* گودرزی: واحد معنایی متن واژه نیست

محمدرضا گودرزی در ادامه نشست نقد کتاب «گل سرخ دل‌افگار» گفت: واحد معنایی متن واژه نیست که اگر واژه را ندانیم، نمی‌توانیم متن ادبی را معنا کنیم.
وی گفت: در زبان‌شناسی ادبی واحد معنایی متن بافت و خود متن است یعنی بسیاری از لغات در بافت معنا پیدا می‌کنند.
گودرزی با بیان این که واژه در داستان‌نویسی امروز در سراسر متن معنا می‌گیرد، گفت: این مجموعه دارای 9 داستان کوتاه است که چهار داستان اول مجموعه به لحاظ ژانر اسطوره‌ای هستند.
وی ادامه داد: راوی 9 داستان دانای کل است یعنی در واقع یک راوی بیرونی وجود دارد که هم از ذهن شخصیت‌ها سخن می‌گوید و هم رخ‌دادها را تفسیر می‌کند.
وی افزود: تمامی داستان‌ها نقل محور و گفتار محور هستند و نه نوشتار محور؛ چراکه داستان‌های نقل محور منشأ سینه به سینه دارند و حالت تصویری ندارد.
وی در پایان درباره نثر نویسنده گفت: خاوری دارای نثری پاکیزه، صریح و شیواست که از نثر بسیاری از نویسندگان ایرانی بهتر است.

لینک
چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۸ - جواد خاوری

   غریقی به نام گل سرخ دل افگار   

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

غریقی به نام گل سرخ دل افگار

. گل سرخ دل افگار، دختر ماه صورتی بود که یک بار در افسانه ها طعمه گرگها شد و فقط سه قطره خونش به زمین چکید و از جای شان سه شاخه گل سرخ رویید. بار دیگر در نزاغ دو قوماندانی که عاشقش شده بودند کشته شد تا قبیله اش از آتش جنگ در امان ماند. و بار سوم در دریای هیرمند غرق شد تا وحدت ملی پا برجا بماند.

گل سرخ دل افگار، قصه سنگ و سکوت است. قصه آه های فروخورده. قصه آرزوهای به زبان نیامده. قصه حقیقت های تلخ.

گل سرخ دل افگار، قصه روستایی در گوشه ای از هزاره جات است، جایی که اگر بگوییم دوزخ است، باید قبول کنیم که مردمش آن را به بهای بهشت خریده اند. دل شان به چشمه ای خوش است که از آسمان می تراود و پشت شان به کوهی گرم است که ناف دنیاست. گل سرخ دل افگار، قصه همان ماجرای شومی است که نگفتنش سزاوارتر است و اگر زبان درازی از سر بی پروایی بازگویش کند، باید پیش از آن که شومیش دامنگیر خلق شود، زبانش را برید و قصه اش را به دریا انداخت.

گل سرخ دل افگار قصه آدم است و شیطان. قصه دیو است و پری. قصه خداست و ملایک. نه نه نه، قصه هیکدام نیست؛ فقط قصه آدمی است. قصه هزاره وافغان است. دو برادری که اعضای یک خانواده اند و خواه ناخواه با یکدیگر جگرجنگی دارند و چون یکی ناتوان تر است، لتی هم می خورد و حقی ازش ضایع می گردد، ولی هیچ عیبی ندارد، تا بوده همین بوده، یک روز دست به جاغه و یک روز دست به کاسه. اگر گوشت هم دیگر را خورده اند استخوان یک  دیگر را باقی گذاشته اند.

گل سرخ دل افگار قصه تبعیض نژادی و تعارض قومی است. حقیقتی که سایه اش را چون تاریکی مطلق بر همه گسترده و اینک لازمه زندگی همه شده است. آن قدر بدیهی است که شکی در باره اش به ذهن نمی آید، آن قدر به جاست که سوال از آن بیهوده است و آن قدر رواست که سخن از آن را گناه است.

سالها ما دور هم نشست ایم و قصه پادشاهان روزگاران گذشته و سرزمین های دور را برای هم نقل کرده ایم و خوش بوده ایم که خوبی و بدی شان به ما نمی رسد. حالا از عجایب روزگار، قصه گویی آمده پس از قصه شاه و ملکه، قصه خود ما را گفته است. قصۀ نیکه و دنگر، قصۀ توپیکی و قمر، قصۀ افغان و هزاره. آه که قصه ما چقدر تلخ است! چنان تلخ که چهره ها را دژم می کند؛ چنان تکان دهنده که خوابها را می پراند؛ چنان هول انگیز که زهره ها را می ترکاند. عجبا از قصۀ ما! چقدر گفتنش شرم آور است! برای همین است که اوقات همه تلخ شده است. حیف آن آرامش و امنیت نیست که به هم بخورد! حیف آن خواب و خیال نیست که آشفته شود! حیف آن عیش مدام نیست که ضایع گردد! پس لعنت به این قصه گو! سزاست که زارش بکشند وقصه اش را به دریا افکنند.

گل سرخ دل افگار بازتاب دهنده واقعیت اجتماعی ماست. برملا کننده دردها و نشتری بر زخم کهن. آیا با کتمان درد و پوشاندن زخم می توان از گزندش در امان بود؟ تبعیض نژادی زخم کوچکی بر انگشت ششم ما نیست که پنهان شود، دمل چرکینی بر پیشانی ماست.  سالیان سال است که می بینیم  و درد می کشیم، ولی نادیده می انگاریم. گاهی هم به تعارفات رویش را می پوشانیم و وانمود می کنیم که بهبود یافته، اما خودمان خوب می دانیم که پنهانش می کنیم، نه درمان. به راستی کتمان همیشگی این حقیقت، چشم حقیقت نگر و قضاوت گر ما را بسته است. حالا اگر یکی بیاید آیینه ای در برابر ما بگیرد و ما خود را آن گونه که هستیم بنگریم، به یقین از چهره کریه خود هراس می کنیم. ما باید پی این هراس را به تن بمالیم. ‌ پیامد این هراس آگاهی است. آن وقت است که اگر اهل صلاح باشیم در رفع نواقص مان خواهیم کوشید.

گل سرخ دل افگار- چنان که گفته اند- قصد تفرقه اندازی ندارد، بلکه در پی برملا کردن تفرقه است. تفرقه و تبعیض بوده که باعث نوشتن گل سرخ دل افگار شده است. در داستان «عشق بازی» پسرهزاره عاشق دختر افغان می شود. اما سنت قومی، به آنها اجازه عاشق شدن را نمی دهد. طبق سنت قومی پسرهزاره ای که جسارت کند و عاشق دختر افغان شود، سزاوار قتل است. بین این دو قوم فقط دشمنی می زیبد نه عشق. اما در داستان این پسر و دختر بر خلاف سنت قبیله ای خود حرکت می کنند و از جان و دل عاشق هم می شوند. حالا تقرقه در این داستان است یا در واقعیت عینی ما؟ در داستان چهار «طرف قبله است» نجف عاشق مار است. چیزی که دیگران از آن می گریزند و دشمنش می دانند. نجف تنها مار را دوست ندارد، بلکه افغان و تاجیک و ازبک و ترکمن و بلوچ را هم دوست دارد. همیشه در زیستگاه های آنها می رود و شب در خانه ها شان می خوابد و نان شان را می خورد. او خود هزاره است و هم نژادان خود را به دوستی به دیگر قبایل دعوت می کند، اما هیچ هزاره ای به حرف او اعتماد نمی کنند و از خود و دعوتش متنفرند. هزاره هایی که حرف او را باور نمی کنند و نمی توانند با او همراه باشند، نمایندگان واقعیت عینی  و بیرونی اند. اما نجف که به افغان اطمینان می کند و آسوده در غژدی او می خوابد و دیگران را به دوستی با او می خواند، فقط یک شخصیت داستانی است. حالا تفرقه کجاست؟

در داستان «شبی که نیکه را سایه گرفت» نیکه که خان یکی از قبایل هزاره است، از شدت نفرت و هراسی که از افغانها دارد، در واپسین لحظات عمر دچار جنون می شود و اطرافیان خود را به شکل افغان می بیند. او که تا توان داشته با افغانها دشمنی کرده  و جنگیده، در آخر عمر که ناتوان می شود، مشاعرش را از دست می دهد و خود را بی کس و یاور بین انبوهی از دشمنان حس می کند. عاقبت ملایعقوب با تلقین زیاد به او می باوراند که کسانی را که او افغان می بیند، افغان نیستند، بلکه اقوام و آشنایانش هستند. و او پس از باور این تلقین به آرامش می رسد. این داستان با تصویر کردن واقعیت اجتماعی، در فضای داستانی به نیکه خشمگین تلقین می کند که کسانی را که او دشمن می پندارد، دوستانش هستند. این که ما یکدیگر به چشم اوغان و هزاره می نگریم، فقط توهم است و گر نه ما در واقع با هم قوم و خویشیم.

مواردی را  که متولیان امر باعث تفرقه دیده اند، باید در همین سه داستان باشد، بقیه داستانها از زاویه های دیگری نگریسته اند و انگشت روی دردهای دیگر گذاشته اند. می بینیم اگر تلخی یی در نقل قصه هاست ناشی از تلخی خود واقعیت است. دیگر سر در زیر برف کردن و چشم بر واقعیت بستن بس است. اگر ما از خدشه دار شدن وحدت ملی می ترسیم، باید با آگاهی در تحکیم آن بکوشیم، نه با تجاهل و تغافل. اگر بپذیریم که وحدت ملی در کار است، عملکردهای نژاد پرستانه آن را متزلزل می کند، نه طرح مسئله. طرح مسئله همیشه مقدمه حل مسئله است. متاسفانه ما هنوز عادت به کتمان و انکار داریم. فکر می کنیم با پاک کردن صورت مسئله، قضایا حل می شوند. ما صد که سکوت کنیم اما در عمل رفتار تبعیض آمیز و تعارض گونه داشته باشیم، به وحدت نمی رسیم. وحدت ملی را گروه های قومگرایی می شکنند که مسلحانه به محدوده زندگی دیگر اقوام تعرض می کنند. وحدت ملی را کسانی می شکنند که از این نوع حرکتها در عرصه سیاسی حمایت میکنند، نه نویسنده ای که با قلمش این واقعیت ها را انعکاس می دهد. بیایید تاب تلخی حقایق را داشته باشیم. اگر وحدت و دوستی آروزی ماست، چه باک اگر عرق شرمی از کردار گذشته بر پیشانی مان بنشیند؟ اگر جرئت اعتراف نداریم، لا اقل تحمل شنیدنش را داشته باشیم. پنهان کردن آتش زیر خاکستر به معنی ایمن بودن از آن نیست.

لینک
دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۸ - جواد خاوری

       

قصه های هزاره های افغانستان

«قصه های هزاره های افغانستان» نام کتابی است از محمدجواد خاوری  که به تازگی توسط نشر چشمه در تهران منتشر شده است. این کتاب حاوی  73 قصه عامیانه است که به زبان فارسی معیار بازنویسی شده اند. در گردآوری این کتاب، خانم حامده خاوری با مولف همکاری داشته است.   

 مشخصات کتاب:
نام کتاب: قصه های هزاره های افغانستان
گردآوری و بازنویسی: محمدجواد خاوری
با همکاری حامده خاوری
ویراستار: فرمهر منجزی
ناشر: نشرچشمه
شمارگان:1200 نسخه
تعداد صفحات: 556 صفحه
چاپ اول: پائیز 1378 تهران
قیمت 8000 تومان

ادامه مطلب...

لینک
جمعه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٧ - جواد خاوری

       

گل سرخ دل افگار

مجموعه داستان جدید من است که بعد از معطلی زیاد (التبه در دست ناشر ) بالاخر از کوران چاپ بیرون شد. این مجموعه حاوی ٩ داستان کوتاه است که چندان هم کوتاه نیستند. کسانی که این فرصت کنند این داستانها را بخوانند خواهند دید که فضا و حال و هوای داستانها تا حدودی غیر معمول و متفاوت است. افسانه، خرافه  و وافعیت در این داستانها یک جا شده اند. در عین حال فکر نمی کنم خسته کننده و نامفهوم باشد. تضاد نژادی،عشق و جنگ دغدغه محوری این داستانهاست. امیدوام ناشر محترم که دوست عزیزم آقای شریعتی است هر چه زود تر این کتاب را توزیغ کند و در دسترس خوانندگان (حداقل در افغانستان ) برساند تا از نقد نظرشان بهره مند شوم. متاسفانه چون بلد نبودم نتوانستم عکس جلد را این جا بگذارم. به هر حال زبانی می توانم بگویم که طرح جلد کار دوست خوبم آقای محسن حسینی است که به اشتباه در شناسنامه اسم دوست عزیز دیگرم اقای وحیدعباسی آمده. از مشحصات دیگر کتاب این است که ١٧۶ صفحه دارد و ٣٠٠٠ نسخه تیراژ و ٢١٠٠ تومان قیمت. داستان «عشق بازی» که مدتهاست در این وبلاگ است  یکی از داستانهای این مجموعه است.

لینک
شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٧ - جواد خاوری

       

                  خط سوم

 

    شماره 10 و 11 فصلنامه خط سوم پس از تاخیر طولانی از چاپ در آمد. این دو شماره که در یک مجلد 206 صحفه ای یک جا شده اند، محصول 365 روز سال گذشته اند. در این دوشماره طبق معمول مقاله، شعر، داستان، نقد، مصاحبه، معرفی کتاب و چیزهای دیگر خواهید خواند.

 

کسانی که مایل به خرید این مجله هستند می توانند با تماس با دفتر مجله در مشهد، نشانی بدهند تا در اسرع وقت مجله برای شان ارسال شود. دوستانی که در کابل هستند می توانند چند روز بعد از کتابفروشی عرفان واقع در ده بوری یا کتابفروشی بیهقی در سر زیر زمینی تهیه کنند.

 

نشانی دفتر: صندوق پستی179 – 91455

 

تلفن دفتر 2593484 - 0098511

 

ایمیل: javadkhavari@yahoo.com

 abotalibm@yahoo.com
لینک
یکشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٧ - جواد خاوری

       

عشق‌بازي‌

  

صداي زنگولة بزها و تولَّة مراد در هم مي‌آميخت و در دل كوه‌، به سنگ و صخره مي‌خورد. با رفتي كه مراد مي‌زد، زمزمه‌هايي در دل هر كدام از بچه‌ها شنيده مي‌شد: «ازو پيچِه سياه قَيچي كَنوم ما/ به كابل مي‌روم خَرچي كَنوم ما...»

باعث اين بزم‌، باريكه‌آبي بود كه از دل‌ِ كوه زا مي‌كرد و بچه‌ها برايش يك نهور كنده بودند و به آن چشمه مي‌گفتند. چشمة آن‌ها كه دلخوشي هر روزشان بود، خيلي كه مي‌پاييد، همان چند روز بهار بود.

مراد تولَّه‌اش را از لب گرفت و به رفقايش نگاه كرد كه هر كدام در عالمي گم بود. حالا فقط صداي زنگولة بزها مي‌آمد كه از بس با كوه و دره عجين شده بود، كسي نمي‌شنيد. مراد گفت‌: «بياييد يك بازي كنيم‌.»

«چه بازي كنيم‌؟ پادشاه‌وزير كه خيلي بازي كرده‌ايم‌. پشت و پهلوي مان درد مي‌كند از بس كه همديگر را زده‌ايم‌.»

«بياييد مردك غيچكي را بازي كنيم‌.»

«مادعيسي‌؟»

«نه‌. باشي‌. مادعيسي خيلي غمناك مي‌زند. بيخي دل آدم مي‌گيرد. باشي خوب است كه شاد مي‌زند و غم و غصه را از دل آدم مي‌كشد. باشي كه زد، همه برمي‌خيزيم و با هم مي‌رقصيم و مي‌خوانيم‌. خوب بيت‌هاي دلكش مي‌خوانيم‌. از بيت‌هاي مست‌ِ صفدر و سرخوش‌.»

«هَي ي ي ي 

مه قربان‌ِ سرِ تَندور شيشتِه تو

مه قربان‌ِ سولَه‌گگ خنديدِه تو

به دل گفتم كه يك بوسه بگيرم‌

مه قربان نَكوپَسكو گفتِه تو»

«اين بازي هم خوب نيست‌. اين هم كه بي‌زدن و كوفتن نيست‌. كي طاقت چوب خوردن دارد؟ باشي بيچاره را كه مُلايعقوب يك روز تا بيگاه چوب زد. آن قدر زد كه تا يك ماه‌، پايش را به زمين مانده نمي‌توانست‌. كاش فقط زدن بود; كم‌بخت را پيش‌ِ خود خواباند و پيچه‌هاي درازش را از سرِ قهر، بيخ‌كَنَك كرد. كي طاقت دارد پيچه‌اش بَوچه‌بَوچه كَنده شود و از جايش ژاله‌ژاله خون بزند؟ تازه غيچك از كجا پيدا كنيم‌؟»

«غيچك پيدا كردن كه سخت نيست‌. به جاي غيچك يك كَنتَل مي‌گيريم كه مُلايعقوب اگر شكست‌، خيلي دل‌ِمان نسوزد. آوازِ غيچك را هم كه نايب خوب در مي‌آورد. رفت باشي سخت نيست‌. هر كس ياد دارد. اي‌او اي‌او اي‌او...»

مراد گفت‌: «نه‌. حالا جوان شده‌ايم‌. بچة نادان نيستيم كه پادشاه‌وزير بازي كنيم‌. بياييد عاشقي بازي كنيم‌. خيلي مزه دارد. پيچه‌ها را لَشم شانه مي‌كنيم و سر راه‌ِ دختر پادشاه ايستاد مي‌شويم‌. از دور كه ديديم‌، آينه به رويش مي‌اندازيم‌. خودش مي‌فهمد كه عاشقش شده‌ايم‌. قمر مي‌شود دختر پادشاه‌.»

قمر نازخندي كرد: «بيخي آدم شرم مي‌شود!» با آرنج به بغل تاجوَر زد تا شرمش را با او تقسيم كند.

نعيم‌سوك‌سوك به قمر و تاجوَر نگاه كرد و گفت‌: «اگر عاشقي بازي كنيم‌، ناز دخترها زياد مي‌شود. ما بچه‌ها بايد مِنَّت بكشيم‌. بايد پيش‌ِشان عذر و زاري كنيم‌; ولي اگر پادشاه‌وزير بازي كينم‌، آن‌ها رعيت مي‌شوند و ناز نخره نمي‌توانند. فقط جان‌ِشان بيربير مي‌لرزد و از ترس بزن و بكوب‌ِ پادشاه‌، يك سوراخ‌ِ موش را به هزار روپيه مي‌خرند.»

مراد گفت‌: «خوب عاشقي است ديگر. عاشقي ناز كشيدنش هم مزه دارد.»

«گُم كنيد اين بازي زنانه را. يك بازي مردانه كنيم‌.»

از اين بازي مردانه‌تر؟ عاشق براي رسيدن به معشوق بايد از جان گذشتگي كند. از خطرها تير شود. اژدها را بكشد، با ديو چنگ به چنگ شود. تشنگي و گرسنگي بكشد. آدم كم همت كه عاشقي نمي‌تواند.

گفتند: «خوب است‌. بازي مي‌كنيم‌. امروز عاشقي بازي مي‌كنيم‌. حالا قصة كي را بازي كنيم‌؟ ليلي و مجنون‌؟ ورقه و گلشا؟ چطور است از كتاب‌ِ اميرارسلان بازي كنيم‌؟ قمر مي‌شود فرُّخ‌لِقا.» تاجوَر نگاه حسادت‌آميزي به قمر مي‌كند. مگر چه كمي از او دارد؟

مراد گفت‌: «بياييد قصة اسماعيل خودمان را بازي كنيم كه عاشق دختر اوغان شده بود.»

گفتند: «او كه به معشوقش نرسيد. او از ترس حتي عشق خود را اظهار نتوانست‌. فقط در دل عاشق بود. عشق پنهان و يك طرفه‌.»

گفت‌: «خير است‌. ما بازي مي‌كنيم و اسماعيل را به دخترِ اوغان مي‌رسانيم‌. نامش چي بود؟ تورپيكَي‌. شفا مي‌شود اسماعيل‌; قمر هم تورپيكي‌; من هم قصه‌گو. شما هم براي‌شان دعا كنيد.»

گفتند: «خوب است‌.»

عشق اسماعيل از كجا شروع شد؟ از روزي كه خيل‌ِ اوغان‌، از طرف ارزگان آمد و در تَگَو خيمه زد. اسماعيل تورپيكَي را همان جا ديد كه روزانه مي‌آمد لب چشمه آب مي‌بُرد. مردم‌ِ تَگو آتش لگد مي‌كردند: «اوغان آمده‌! پدرلعنت رحم و مروت ندارد. حلال و حرام نمي‌گويد; مال مردم نمي‌گويد; مال غريب نمي‌گويد; زور دارد ديگر.»

موسي‌زوار با نگراني به شترهاي كلان‌كلان‌ِ اوغان‌ها نگاه مي‌كند كه خار و علف را بوته‌بوته مي‌بلعند و با خيال راحت نشخوار مي‌كنند. «اگر همين طور بچرند، دو روز ديگر دشت لُچ مي‌شود.» فقط از دور نگاه مي‌كند. اگر كمي زور داشت‌، پيش مي‌رفت و مي‌گفت‌: «برادران‌! راه‌ِ خدا نيست كه بياييد كِشت و علف مردم را بخوريد. اين‌ها بي‌صاحب نيستند. مسلماني كجا رفته‌؟»

اوغان‌ها سياه‌خيمه‌هاي‌شان را زدند و بز و گوسفند و اُشترهاي‌شان را يله كردند. گندم نمي‌گفتند، جَو نمي‌گفتند. رِشقه را به دست خود درو مي‌كردند. كي بود كه طرف‌شان چپ نگاه بتواند؟ يك سال «دنگر» را كدام ديوانه كُشت‌; بر سر مردم آتش غربال شد. مردم مي‌گويند «خير است كه كِشت را خوردند; خير است كه علف را بردند; كاش بي‌شَر از اين‌جا بروند!»

اسماعيل ديد كه تورپيكي از غژدي بيرون شد و خرامان خرامان طرف چشمه رفت‌. «چه قد و قامتي‌! چه چشم و ابرويي‌! هيچ به اوغان نمي‌مانست جوانمرگ‌! اوغان‌مردم بيني بلند و چشمان درشت دارند; ولي يخ‌چهره‌اند. اما او هم چشمان درشت و بيني بلند دارد و هم گرم‌چهره است‌.» لچك‌ِ سبزي با حاشية توپك‌زده‌، به سر داشت و پيچه‌هاي سياهش از دو طرف شقيقه‌هايش آويزان بود. چهارچهار پِنگَك‌ِ گُلدار هم به هر طرف زده بود. چه جَلّي‌! چه بَلّي‌!

مراد گفت‌: «قمر برو طرف چشمه‌، تا اسماعيل تو را ببيند و عاشقت شود. تو مثلاً تورپيكَي هستي‌.»

تورپيكي رفت طرف چشمه‌. لباسهاي رنگارنگش از قِران و بَلگك شَر مي‌زد. اسماعيل آه‌ِ سختي از دل كشيد: «حيف كه زود مي‌روند! كاش آن قدر علف اين جا بود كه براي هميشه مي‌توانستند بمانند! كاش زمين و نعمت اين جا بي‌پايان بود!»

مادرش گفته بود «هوش كن بچيم به خيل اوغان‌ها نگاه نكني‌! بد مي‌برند. هوش كن سر راه‌ِشان ايستاد نشوي‌! كوه كه رفتي‌، برو طرفهايي كه آن‌ها را ننگري‌. آن‌ها ظالم اند.»

اما تورپيكَي دل‌ِ او را برده بود. اوغان بد بود; ولي تورپيكي بد نبود. از كودكي هر وقت مادرش او را ترسانده بود، گفته بود «او بچه بنشين كه تو را پيش اوغان مي‌اندازم تا ببرد ميان سياه‌خيمه‌اش خام‌خام بخورد.» تا حالا از سياه‌خيمه‌ها مي‌ترسيد; اما حالا سياه‌خيمه نه تنها برايش ترسناك نبود; كه كعبة آمالش بود. حالا بزرگترين آرزويش رفتن در يكي از همان سياه‌خيمه‌ها بود. اما اين يك آرزوي محال بود. اسماعيل عشق تورپيكَي را فقط در دل مي‌توانست داشته باشد. خود تورپيكي هم اگر مي‌شنيد كه يك بچة هزاره عاشقش شده‌، تفنگ پدرش را مي‌گرفت و با دست خود يك تير به سر دلش مي‌زد. براي دختر اوغان ننگ بود كه يك بچة هزاره عاشقش شود. هزارة بي‌دين‌، هزارة موش خور.

مراد گفت‌: «هله اسماعيل‌! اين قدر دل دل نكن‌! برو سرِ راه دختر و علامت عاشقي بده‌. خير است كه دختر اوغان است‌. عاشقي اوغان و هزاره ندارد.»

اسماعيل موهايش را چَپَه شانه كرد و كالاي نوش را پوشيد و پشت درخت منتظر ماند. تورپيكَي كوزه به دوش آمد طرف چشمه‌. دختر نبود، محشر بود. اسماعيل آينه را مقابل آفتاب گرفت و نورش را به روي تورپيكي انداخت‌. تورپيكي هراسان به اطراف نگاه كرد. كي بود اين گستاخ‌! اسماعيل دوباره آينه انداخت‌; اما اين بار آن قدر مكث كرد تا دختر منبع‌ِ نور را تشخيص داد و اسماعيل را پشت‌ِ درخت ديد. «كسي نيست‌. يك هزاره است‌. شايد يگان ديوانه باشد.» بي‌آن كه زحمت ناسزايي به خود دهد، كوزه را پر آب كرد و رفت‌. اسماعيل به نظرش آمد كه لبخندي به او زده است‌; اما قمر انكار كرد كه «نه‌. از خشم لب گزيده‌.» شب كه اسماعيل خانه آمد، خوشحال و سردماغ بود. عجب كاري كرده بود آن روز! از مردانگي خودش خوشش آمد. آدم بايد همت بلند داشته باشد. خيلي كار شود، كشته شود.

ولي اسماعيل‌! تو هنوز بي‌عقلي‌! تو هنوز بچه‌اي و خونت آبگين است‌. مردم از اوغان امان مي‌طلبند. هر جا اوغان را ببينند، هفت فرسخ دور فرار مي‌كنند. آن وقت تو عاشق دختر اوغان مي‌شوي‌! اوغان‌ها اگر بشنوند، تو را خام قورت مي‌كنند. بچة پادشاه هفت كشور مگر همين بي‌عقلي را نكرد؟ دختران آدميزاد را ماند و رفت عاشق ملكة خدا شد. ملكة خدا هم مثل تورپيكي زيبا بود. تا بچة پادشاه در غار چشمش به او افتاد، يك دل نه صد دل عاشقش شد. ملكة خدا گفت «از اين جا برو كه الان برادرانم مي‌آيند و تو را مي‌خورند.» گفت «من عاشقت شده‌ام‌. چطور مي‌توانم از اين جا بروم‌؟» ملكه خدا از اين حرف خيلي خوشش آمد. كسي پيدا شده بود كه مهرش را به دل بسته بود. گفت‌: «حالا تو برو بيرو غار. وقتي برادرانم آمدند و سرِ نان نشستند، من يك كاسه آب به دل‌ِ دروازه مي‌پاشم‌. وقتي صداي شَرب‌ِ آب را شنيدي‌، وارد شو. سرِ نان كه باشند، تو را غرض نمي‌گيرند.» بچة پادشاه رفت بيرون غار و در پشت سنگي پنهان شد. ديد هفت ديو زبردست آمدند. شاخ‌ها پيچ‌پيچ و نيش‌ها دراز. فوراً هر طرف بو كشيدند و بدبينانه به خواهرشان نگاه كردند: «بوي بوي آدميزاد!بوي بوي آدميزاد!» دختر گفت «ديوانه شده‌ايد؟ آدميزاد كجا و اين جا كجا؟» گفتند «پس زود نان بياور كه خيلي گرسنه‌ايم‌.» دختر نان پيش شان گذاشت و يك كاسه آب به دل‌ِ دروازه پاشيد. بچة پادشاه كه صداي شَرب‌ِ آب را شنيد، وارد شد و سلام كرد. ديوها گفتند «حق سلامت نبودي‌، لقمة خامم مي‌شدي / طعام به پيشم نبودي فداي نامم مي‌شدي‌. بيا نان بخور!»

اسماعيل گفت‌: «من هم فردا مي‌روم ميان سياه‌خيمه‌شان‌. سر نان مي‌روم كه به احترام نان مرا نكشند. ولي پيش از رفتن بايد با دختر حرف بزنم‌. بچة پادشاه و ملكة خدا هم حرف زده بودند.»

فردا باز موهايش را لَشم شانه كرد و خاك پيراهن و تنبانش را تكاند و چشم به سياه‌خيمه‌ها نشست‌. وقتي تورپيكي طرف چشمه آمد، دلش را كُل كرد و راهش را گرفت‌. گفت‌: «تو خيلي زيبايي‌...! زيبايي‌ات دلم را برده‌... عاشقت شده‌ام‌.»

دختر بَدبَد نگاه كرد. «برو گم شو! هزارة كافر!»

«كجا گم شوم وقتي تو اين جا هستي‌؟ دل اين هزارة كافر بالايت رفته‌.»

«گفتم برو! هيچ هزاره‌اي نمي‌تواند عاشق دختر اوغان شود.»

گفت‌: «حالا كه من شده‌ام‌. تو چه مي‌گويي‌؟»

دختر اوغان كوزه را در آب گرفت و گفت‌: «مگر از جان خود سير آمده‌اي‌؟ خَپ و چُپ برو كه كس خبر نشود. سرِ يك تير خلاصت مي‌كنند.»

گفت‌: «مي‌دانم كه مي‌كشند. اما چطور از تو دل بكنم‌؟ تو اگر راضي به كشتنم هستي‌، جانم چه قابل دارد!»

دختر چين به ابرو انداخت‌: «گفتم برو. تا رسوايي بالا نشده برو.»

«مي‌روم‌، تا آخر دنيا هم مي‌روم‌، اما به شرطي كه تو با من باشي‌. باور كن كه تو همه چيزم شده‌اي‌.»

دختر فكري شد: «چه حرفهاي خوبي مي‌زند! چه عاشقانه‌! هزاره و عشق‌! هزاره و دلدادگي‌!» به اسماعيل نگاه كرد. جوان بود و رشيد. شور عشق از برق چشمانش مي‌تراويد. دل تورپيكَي سُست شد. كوزه از دستش خطا خورد و در مسير آب غلتان غلتان رفت‌. اسماعيل ميان آب دويد و كوزه را گرفت‌. آبش را با عطش روي سرش خالي كرد. چه سرد و دلكش بود! تسكيني بر وجود آتش گرفته‌اش‌. سر تا قدمش تر شده بود و آب از نوك بيني و سر چانه‌اش مي‌چكيد. كوزه را از نو پر كرد و به دست دختر داد. دختر كوزه را گرفت و بي‌آن كه چيزي بگويد رفت‌. اولين گام را كه برداشت احساس كرد ميان گِل راه مي‌رود. براي يك دختر كوهستان كه مدام در حركت بود، سبگ‌تر از پا چيزي نبود. اما آن لحظه پاهايش به اندازه تمام عالم سنگين شده بود. چند قدم را به زور برداشت و ديد نفسش به سختي بالا مي‌آيد. ايستاد و كوزه را به زمين گذاشت‌. چند بار مثل كسي كه هوا كم آورده باشد، نفس عميق كشيد. بعد گردن‌بندي را كه هميشه به گردن داشت و بهش خو كرده بود از گردن در آورد. حس كرد سبك‌تر شده است‌. گردن‌بند را در مشتش جمع كرد و مُهرهايش را كه سنگ‌هاي رنگي سيقل‌خورده بودند زير انگشتانش فشرد. چه سخت و سنگين بودند. فكر كرد كه ديگر نمي‌تواند آن‌ها را به گردن بياويزد. پشت سرش نگاه كرد. هنوز اسماعيل ميان چشمه ايستاده بود و شوق‌مندانه او را تماشا مي‌كرد. پيش از آن كه راه نفسش بند بيايد، گردن‌بند را به سوي اسماعيل پرتاب كرد و كوزه را به دوش گرفت‌.

قمر گفت‌: «يك وقت به پايم گپ جور نشود؟»

مراد گفت‌: «راستي كه نيست‌; بازي است‌. تازه اگر شفا خواست دستت را در دستش بگيري نبايد چيزي بگويي‌. اگر هم خواستي چيزي بگويي‌، بگو اين عشق را فراموش كن‌. من و تو از دو قومي هستيم كه هرگز به هم نمي‌رسند. شفا آن وقت مي‌گويد اگر تو بخواهي مي‌رسيم‌. تو بگو خواستن من و تو مهم نيست‌; رسم اين است‌.»

اسماعيل دست خود را روي سينه‌اش گذاشت و گفت «ولي اگر تو بخواهي مي‌شود. من آن قدر غيرت دارم كه تو را نان بدهم‌. آن قدر ننگ دارم كه پاي عشقت ايستاد شوم‌. آن وقت اولادمان ديگر مشكل من و تو را نخواهند داشت‌. آن‌ها هم اوغان خواهند بود و هم هزاره‌. بيا هر دو فرار كنيم‌. برويم جايي كه هيچ كس ما را پيدا نكند. برويم كابل‌.»

دختر گفت‌: «زياد اين جا ايستاد نشو. برو كه يگان شري نخيزد.»

گفت‌: «مي‌روم‌; ولي دلم پيش توست‌.»

دختر دلش باغ‌باغ شد. هر چه كوشيد، نتوانست لبخندش را پنهان كند.

ولي اين يك قصة دروغ است‌. هيچ وقت يك دختر اوغان‌، عشق يك بچة هزاره را قبول نمي‌كند. دختر هزاره هم عشق يك بچة اوغان را قبول نمي‌كند. آن اوغانهايي كه زن‌ِ هزاره دارند، عاشق‌شان نشده‌اند. آن‌ها را يا در جنگ اسير گرفته يا كنيز خريده‌اند. بچة پادشاه هم وقتي به ديوها گفت عاشق خواهرتان شده‌ام‌، چشم ديوها تاس‌ِ خون شد و موهاي‌شان تيغ كشيد. يكي گفت من او را سر سيخ كباب مي‌كنم‌. يكي گفت من تة قوغ مي‌گذارم‌. يكي گفت من زير پلو مي‌خورم‌. يكي گفت من خام مي‌خورم‌. همو حمله كرد و بچة پادشاه را خام خورد.

نه اين قصه هم دروغ است‌. دختر به برادرانش گفت نكشيد. خونش به گردن تان مي‌شود. يك شرط پيش پايش بگذاريد كه انجام داده نتواند. شرط گذاشتند. بچة پادشاه شرط را انجام داد و دختر را گرفت‌.

مراد گفت‌: «دل آدم به اسماعيل بيچاره مي‌سوزد. از عشق‌ِ دخترِ اوغان ديوانه شد. كاش دختر اوغان از عشق او خبر مي‌شدي‌! اسماعيل بي‌غيرت‌، از ترس‌، نزديك‌ِ دختر رفته نتوانسته بود. يك كلام حرف همراهش نزده بود. فقط از دور ديده بود و از عشقش سوخته بود. اگر مي‌رفت همراهش حرف مي‌زد، شايد قبول مي‌كرد. اسماعيل آن وقت‌ها بدقواره نبود. تن و توش داشت‌. رنگ و روي داشت‌. بچة مالك بود ديگر. حالا است كه بيچاره از كار رفته‌. خدا از دختر اوغان بگيرد!»

فردا باز هم دختر لب چشمه آمد. گفت‌: «هوشت باشد. ديروز كسي چغولي كرده‌. ديشب پدرم تفنگش را گرفت و از من پرسيد كه با كي گپ زده‌ام‌. من گفتم دروغ است‌. گفت تو را به حرف دروغ هم مي‌كشم‌.»

اسماعيل گفت‌: «تفنگ پدرت هيچ گاه عشق تو را از دلم بيرون نمي‌تواند. از ديروز كه با تو حرف زده‌ام‌، يك سره آتش لگد مي‌كنم‌. باز مي‌گويم بيا برويم‌. تو هم در اين سياه‌خيمه خوشبخت نمي‌شوي‌. فردا پدرت مي‌زند كسي را مي‌كشد و تو را خون‌بها مي‌دهد. بيا برويم كابل‌. آن جا شهر است‌. مردمش دانايند. پشت اين گپ‌ها نمي‌گردند. من و تو هم گوشه‌اي زندگي مي‌كنيم‌. خدا مهربان است‌.»

دختر گفت‌: «اگر پيداي‌مان كنند چه‌؟ هم مرا مي‌كشد، هم تورا.»

اسماعيل گفت‌: «من امشب دو اسپ تهيه مي‌كنم و بيرون آبادي منتظرت مي‌مانم‌. وقتي همه خواب رفتند، بيا كه فرار كنيم‌.»

مراد گفت‌: «امان و رجب اسپ مي‌شوند.»

گفتند: «يعني ما را سوار مي‌شوند؟»

گفت‌: «نه‌. فقط افسار به گردن تان مي‌اندازند. شما پيش پيش مي‌دويد و آن‌ها از دنبالتان‌.» دستار كهنه‌اش را از سر گرفت و به كردن رجب و امان انداخت‌. گفت‌: «حالا صبر كنيد تا شب شود.»

 

تورپيكي فكر كرد كه خود را به دردِسر نخواهد انداخت‌. يك بچة هزاره كه عاشقش شده‌، شده‌. چند روز ديگر از اين جا مي‌روند و همه چيز فراموش مي‌شود. ديگر به اسماعيل فكر نمي‌كرد. رفت گوسفندان‌شان را كه خوب علف خورده بودند و پستانهاي‌شان پر شير شده بودند، بدوشد. ظرفي را زير پستانهاي سنگين‌شان گذاشت و شير بَژبَژ ريخت‌. «اين شيرها از كجا شده‌اند؟ از زمين‌هاي هزاره‌ها; از علفهايي كه صاحبان‌شان با صد خون دل بار آورده‌اند و به آن‌اميد بسته‌اند. الان گوسفندان آن‌ها پستانهاي‌شان خشك است‌. چرا هزاره‌ها اين قدر بَد اند؟ چون چشمان تنگ و بيني پُچوك دارند. چون بدقواره‌اند. ولي اسماعيل كه بدقواره نيست‌. چشمانش تنگ تَرَك است‌; ولي جذاب است‌. مرد است و مردانگي دارد. حاضر است در راه عشقش جان بدهد.» شيرها بَژبَژ مي‌ريزد و ظرف‌ها پُر مي‌شود. تورپيكي با آن كه تصميم گرفته بود به اسماعيل نينديشد، به او مي‌انديشد. اگر با او فرار كند، آبادي خراب مي‌شود. اول پدر و برادرانش تفنگ مي‌گيرند و زن و مرد را در يك سوراخ موش جمع مي‌كنند; بعد نفر از حكومت مي‌آيد و سيخ داغ‌شان مي‌كند. «دختر اوغان را چه كرده‌ايد؟ كجا كشته‌ايد؟ جنازه‌اش را نشان بدهيد. اگر راست مي‌گوييد كه نكشته‌ايد، زود پيدايش كنيد! هيچ مهلت نداريد!»

«نه‌! هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. گوسفندان ما چاق خواهند شد و سينه‌هاي‌شان پر شير. چند روز ديگر بي‌دردِسر خواهيم رفت‌; گويا اسماعيلي در دنيا وجود نداد.»

شب كه سر بر بالش گذاشت‌، خوابش نبرد. به فكر اسماعيل رفت‌. يادش آمد كه او را به زيبايي ستوده بود. گفته بود در راه عشقش جان خواهد داد. هيچ بچة اوغاني تا حالا اين حرف‌ها را برايش نگفته بود. اين حرف‌ها چقدر شيرين بود! ماگه را كه شوهر داده بودند، پيش از شب زفاف شوهرش را نديده بود. تا حالا هم كه صاحب دو اولاد شده بودند، با او حرف نزده بود. در شأن يك مرد اوغان نيست كه با زن حرف بزند. زن كه عقل و غيرت ندارد. زن جنگ نمي‌تواند. زن موجب ننگ و رسوايي است‌. همين زنان‌ِ هزاره كه هزاران نفرشان اسير و كنيز شدند، اگر مرد بودند، به خانة دشمن بُرده نمي‌شدند.

گوش به ديوار خيمه چسپاند. باد مي‌آمد و صداي نفسهاي اسماعيل را مي‌آورد. «او الان با دو اسپ منتظر است‌. اسپ‌هاي تيزرفتاري كه مي‌توانند آن‌ها را به شهر كابل برسانند. جايي كه موتَر است‌، طياره است‌، مكتب و شفاخانه است‌.» چشمانش را بست و سعي كرد خوابش ببرد; اما خواب چنان ازش گريخته بود كه گويا هيچ‌گاه با چشمانش آشنا نبوده است‌. گويا هر چه خواب بود، در چشمان پدرش رفته بود كه رؤياي پادشاهي مي‌ديد و خرناسش گوش عالم را كر مي‌كرد. بلند شد و آرام دامن خيمه را بالا زد. تاريك بود و ماه نبود; فقط يك ستاره ديده مي‌شد كه معلوم نبود از چه فاصله‌اي سوسو مي‌زند. اما از وراي آن تاريكي اسماعيل را مي‌ديد كه با دو اسپ راهوار انتظارش را مي‌كشد. چقدر خوب است كه چشمي انتظار آدم را بكشد! چقدر خوب است كه دلي براي آدم بتپد! چقدر بد است كه آدم دلي را بشكند! چقدر اسماعيل را مي‌شناخت‌! چقدر با او يگانه بود! چقدر دلش برايش تنگ شده بود! شاهزاده‌اي را كه هميشه انتظارش را مي‌كشيد. مرد رؤياهايش‌. پس چرا معطل بود؟ چرا زير سياه‌خيمه مانده بود؟ چرا افسون خرناس پدر شده بود؟ نه‌; معطلي روا نبود. آرام خود را از زير خيمه بيرون خزاند. دستانش خالي بود. نه بقچه‌اي‌، نه زيورآلاتي‌. همه چيزش آن سوي تاريكي بود. اول آهسته آهسته و پاورچين پاورچين رفت‌. سپس با تمام توان دويد; مثل دونده‌اي كه اگر يك لحظه سُستي كند، بازنده مي‌شود. وقتي به اسماعيل رسيد، نفسش بريده بود قلبش بي‌شمار مي‌زد. تاريك بود و كس نديد كه به آغوش هم رفتند يا نه‌; ولي به سرعت برق بر اسپ‌ها نشستند و به تندي باد رفتند.

رجب و امان كه اسپ بودند، دويدند. قمر و شفا هم افسارشان را محكم گرفته بودند و از پس‌شان مي‌دويدند. دره‌ها را دويدند، كوه‌ها را دويدند، پائين دويدند، بالا دويدند. آن قدر دويدند كه از نفس افتادند. گفتند: «بس است ديگر. حالا حتماً به كابل رسيده‌اند.» خسته و كوفته روي زمين افتادند.

مراد گفت‌: «خوب‌! اگر آن‌ها به هم رسيدند يا نرسيدند، خدا ما و شما را به مرادِ دل مان برساند!»

گفتند: «عروسي چه مي‌شود؟»

قمر گفت‌: «عروسي را كه نمي‌شود بازي كرد.»

مراد گفت‌: «عاشق و معشوق كه عروسي نمي‌خواهند. آن‌ها از هم خواستگاري نكردند كه عروسي كنند. آن‌ها دلداده بودند.»

بازي تمام شد. همه احساس خوبي داشتند. چه خوب شد كه اسماعيل بيچاره به مرادِ دلش رسيد!

q

فردا كه بچه‌ها دوباره به كوه آمدند، شفا از پشت سنگ‌، قمر را ديد كه خرامان خرامان مي‌آمد. چه خوش قواره شده بود بلا! دستمال‌ِ نُه‌گُله روي سر انداخته بود و از زير آن چشمانش برق مي‌زد. «آيا روزهاي پيش هم اين قدر زيبا بود؟!»

شفا آينه‌اش را طرف خورشيد گرفت و نور باريكي به روي قمر انداخت‌. قمر شفا را پشت سنگ ديد. گفت‌: «چه كار مي‌كني‌؟ مگر بازي‌، ديروز تمام نشد؟»

شفا گفت‌: «چرا. بازي تمام شد; ولي اين ديگر بازي نيست‌.»

قمر از شرم‌، سرخ شد.

 

 

 

لینک
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - جواد خاوری